آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
خاطرات شهید


با موتور گازى مى آمد كميته. سر و كله اش پيدا مى شد،


تيكه بود كه بارش مى كردند. ـ آقا بروجردى،


پاركينگ ماشين هاى ضد گلوله اون طرفه، برو اونجا پاركش كن.


حيفه اين رو سوار ميشين ها. ميدونى يك خط بيفته بهش چى ميشه؟


حاجى بده ببرم روش چادر بكشم آفتاب نخوره، حيفه.


موتور را داده بود دست اين آخرى. گفته بود


«بارك اللّه، فقط بپاها. ما همين يه وسيله رو داريم».


شهید محمد بروجردي

آنلاین : 2
بازدید امروز : 332
بازدید دیروز : 882
بازدید هفته گذشته : 1358
بازدید ماه گذشته : 5990
بازدید سال گذشته : 34404
کل بازدید : 45342
تعداد کل مطالب : 94
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی خانه هوشمند خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]