آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
داستان خشم انوشیروان دادگستر بر بزرگمهر دانا
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش افکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون چند روزی بر این حال بود، کسری(کسرا=انوشیروان) کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند.
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل
دوم آنچه مقدر است بودنی است
سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست
چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم
پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد
چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.پ
AmirHossein.avablog.ir
آنلاین : 2
بازدید امروز : 514
بازدید دیروز : 3954
بازدید هفته گذشته : 7538
بازدید ماه گذشته : 16674
بازدید سال گذشته : 45088
کل بازدید : 56026
تعداد کل مطالب : 94
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]