آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
داستان کوتاه موها و عمرها

شامپو را به موهایم می مالم. حسابی کف کردهاست. توی آِنه نگاه می کنم. موهایم سفید شده اند. آن روز هم جلوی آینه بودم کهاولین موی سفیدم را دیدم. خیلی ترسیدم. داشتم پیر می شدم و هنوز به هیچ جا نرسیدهبودم. راه راه اشتباهی رفته بودم. همانجا جلوی آینه تصمیم گرفتم برگردم و دوبارهشروع کنم. می خواستم راه درست را بیابم. سرم را می شویم. دوباره به آینه نگاه میکنم.موهایم یکدست اند. از آنها راضیم. اگر شصتسالگی شروع می کردند به سفید شدن ، کارم ساخته بود. آن وقت دیگر نمی شد برگشت وراه را یافت. موهایم را خشک می کنم. با خودم فکر می کنم موها کنتور عمر ماها هستندو سفیر مرگ ما ادمها...

موهای خوبی دارم. زندگی را مدیون آنهایم...

آنلاین : 1
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 710
بازدید هفته گذشته : 1264
بازدید ماه گذشته : 1452
بازدید سال گذشته : 76614
کل بازدید : 87552
تعداد کل مطالب : 94
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]